۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

FOROUGH FARROKHZAD

یش از این ها ، آه ، آریبیش از این ها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گل بی رنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را به یک سو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادک های رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر
می توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه
" دوست می دارم. "
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده
دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری ، پنج یا شش حرف
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم تو را در پیله ی قهرش
دکمه ی بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قالب خالی مانده ی یک روز
نقش یک محکوم ، یا مصلوب ، یا مغلوب را آویخت
می توان با صورتک ها لختی دیوار را پوشاند
می توان با نقش های پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه سال ها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت :
آه، من بسیار خوش بختم.

دلمان برای فروغ فرخزاد تنگ شده است.

هیچ نظری موجود نیست: